حسادت یا حماقت

روزی پادشاهی ولخرج هنگام عبور از سرزمینی با دو دوست جوان ملاقات كرد.
این دو دوست بینوا كه تا آن زمان با گدایی امرار معاش می‌كردند، همچون دو روی یك سكه جدانشدنی به نظر می‌رسیدند.
پادشاه كه آن روز سرحال بود، خواست به آنها عنایتی كند. پس به هر كدام پیشنهاد كرد آرزویی كنند. 
ابتدا خطاب به دوست كوچك‌تر گفت: به من بگو چه می‌خواهی قول می‌دهم خواسته‌ات را برآورده كنم.
اما باید بدانی من در قبال هر لطفی كه به تو بكنم، دو برابر آن را به دوستت خواهم كرد!
دوست كوچك‌تر پس از كمی فكر با لبخندی به او پاسخ داد: «یك چشم مرا از حدقه بیرون بیاور..!»
حسادت اولین درس شیطان به انسان احمق است!


داستانی تحصیل نیوز

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

بافتی|اندروید، آیفون و کامپیوتر:برنامه، بازی و آموزش دانلود فیلم , آهنگ , سریال , فول آلبوم , لینک مستقیم پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان مجله تفریحی عصرناز علمی خبری مرجع رایگان کسب درآمد sitevisa نینا شاپ صنایع سنگ برادران صالحی|فروش انواع سنگ ساختمانی|قیمت سنگ ساختمانی پورتال و سایت تفریحی خبری ایرانیان